

آخرین عکس ها و آخرین مصاحبه با منوچهر آتشی
عکاس این دو عکس را نمی شناسم ولی احتمالا از عکس های خبرگزاری ایسنا است که در آرشیو هفته نامه وزین نسیم جنوب بوشهر نگهداری می شود و شاید هم آخرین نباشند ولی حتما یکی از آخرین ها هستند.
آخرین مصاحبه (اینجا) در ۱۷ آبان ۱۳۸۴ ، ۱۲ روز قبل از فوت استاد توسط بهزاد کشمیری پور انجام می شود و نکته جالب نگاه موشکافانه و دقیق این اسطوره بزرگ شعر جنوب نسبت به شرایط اجتماعی و ارتباط آن با شاعران امروز ایران است و اشاره او به سردرگمی اجتماعی و ارتباط آن با سردرگمی شاعران جوان که نتیحه آن را در شعر امروز می توان دید.
+ نوشته شده در بیست و هشتم آبان 1387ساعت   توسط اسماعیل جاشویی
|

غروب امروز کنار تل عاشقون
همیشه از عکس های غروب بشدت متنفر بوده ام و همیشه تماشای غروب آفتاب در کنار تل عاشقون را دوست داشته ام. تل عاشقون مکانی است که بزرگان داستان نویس بوشهر در آثار جاودانه خود از آن نام برده اند.

تل عاشقون
+ نوشته شده در بیست و ششم آبان 1387ساعت   توسط اسماعیل جاشویی
|
گاهی وقتها جدا از ارزش های یک عکس، مکان و نحوه نمایش تصویر تأثیر و ارزش آن را دوچندان می کند بخصوص وقتی که آن مکان از تقدس خاصی برای شما برخوردار باشد:
اینجا را ببینید.
+ نوشته شده در بیست و یکم آبان 1387ساعت   توسط اسماعیل جاشویی

چشمان گربه نیما
شب از بوشهر راه افتاديم و پس از سپری كردن چندين شب در بين راه، شبانه به روستای يوش رسيديم. زيبایی مسير كوهستانی بینظير اين منطقه به همراه ابرهایی كه آسمان آبی را تزئين كرده بودند و نسيم ملايمی كه وزش آن در برگهای زرد زير نور سحرآميز غروب، درختان را بمانند شعلههای آتش درآورده بود؛ نيما و شعرهای طبيعتگرای او را در ذهن ما زنده كرد. سرمای پائيزی ارتفاعات البرز چنان بود كه نرسيده به يوش از ترس يخ زدن تا صبح، هرچه چوب خشك و هيزم كنار جاده بود را جمع كرديم؛ غافل از اينكه گرمای مردم با فرهنگ و صميمی روستای يوش در انتظار ما است. يوش در دل كوه با خانههای سنتی زيبا پذيرای ما بود. ديدن اولين كوچه ما را در شوك سحرآميزی فرو برد. كوچه شاملو تابلو كوچكی بود كه در تاريك روشن نور غروب جلوه ماوراطبيعه عجيبی يافته بود. كوچه ناتل خانلری، كوچه نيما، كوچه سهراب سپهری، انگار در رويای زيبایی فرو رفته بوديم فارغ از زشتیها و تخريبها و تمام فجايع اجتماعی و فرهنگی جامعه امروز ايران. از مغازه كوچكی در مسير كوچهها سراغ خانه نيما را گرفتيم هنوز سلام و عليك ما با مغارهدار تمام نشده بود زنی با سينی چای و كلوچه محلی با مهمان نوازی به سراغ ما آمد. ديدن خانه نيما در شب مرا به ياد خانه چوبك و شروع حركتمان از بوشهر انداخت. شايد خيلیها به دنبال مقصر بگردند و تخريب خانههای بزرگان فرهنگ و آثار تاريخی را به گردن دولت بيندازند كه البته نتيجه نهایی اين فجايع به عملكرد آنان برمیگردد ولی اين مسئله از مسئوليت تك تك ما نمیكاهد. دلايل سالم ماندن خانه نيما در روستای يوش و تخريب و از بين رفتن خانه چوبك و بافت با ارزش قديم بوشهر كه حتی در فهرست آثار تاريخی كشور به ثبت رسيده را نمیتوان فقط به بخش دولتی ربط داد. فرهنگ بالای مردمان يوش را براحتی در نامگذاری كوچههای اين روستا میبينيم و با اطمينان میتوان گفت همين مردم و تمام انسانهای فرهنگدوست در فشار به دولت برای خريد و مرمت خانه نيما نقش اصلی را داشتهاند.
در برگشت از يوش ذوقزده عكسهای خوب سفر را جدا كردم و برای گروه اينترنتی كولیها فرستادم. قبل از كولیها نمیخواهم از آن عكسها استفاده كنم. هرچند میدانم آن تصاوير فقط برای من يادآور سفر رويایی يوش است و از نگاه مخاطب فقط كارت پستالی از مناظر، روستا و خانه نيما است.

نيما زمانی كه در آستارا زندگی میكرد گربهای داشت و جایی در نوشتههايش به آن اشاره میكند. گرمای خانهای در همسايگی خانه نيما ما را از سرمای كوهستان نجات داد و گربهای ملوس تا صبح در كنار ما آرميد. راستش خيلی بيشتر از در و ديوار خانه پدری نيما، طبيعت بکر، درختان و اين گربه زیبا احساس در كنار نيما بودن را به ما منتقل كرد. در ورای چشمان گربه، نيما بود كه به ما مینگريست.
+ نوشته شده در بیستم آبان 1387ساعت   توسط اسماعیل جاشویی
|
تفسیر خواب آقای لارسون
يك داستان خوب را میتوان از زوايای مختلفی تأويل نمود. تفسير خواب آقای لارس لارسون نيز يكی از خوانشهای داستان تحویل در خانه ريچارد ويلی است.
اين داستان خوابگونه و ذهنی در بستر روايتی رئال و كاملاْ خطی شكل میگيرد. نويسنده با زيركی و چيرهدستی هيچجا از خوابگونگی اين روايت سخنی به ميان نمیآورد ولی نشانههای لايههای زيرين ذهنيت شخصيت اصلی اين داستان و تبلور آرزوهای نهفته او ما را با ساختار يك خواب از نظرگاه زيگموند فرويد روبرو میكند. در همان ابتدای داستان، لارس بر روی نردبان در حال خوردن قهوه و با تأكيد بر ليوان مسافرتی سنگين شركت لارس لارسون موتور ديده میشود. خوردن قهوه بر روی نردبان در حال تميز كردن ناودان خانه يك موقعيت غير واقعی است ولی با پرداخت رئاليستی بدون حشو و زوائد نويسنده، خيلی واقعی و باور پذير جلوه نموده است.
هم نام بودن لارس لارسون با پدرش و تفاوت يك حرفی نام اين دو شخص نشانه ديگری است از نزديكی ساختاری خواب با ساختار روايت راوی است. شخصيت پدر همزمان دو نقش پدر و گذشته خود لارس را ايفا میكند. پدر به يكباره سوار بر ماشين شير فروشی ظاهر میشود. پدری كه سالها پيش بازنشته شده و معلوم نيست كه چطور دوباره به سركار خود برگشته است. لارس در كودكی سوار بر ماشين شير فروشی پدر به در خانهها میرفته و شيرها را از ماشين به مشتریها تحويل میداده. ظهور يكباره پدر با وضعيت قبل از بازنشتگی و سوار نمودن لارسون پسر و تكرار گذشته در واقع رويایی است كه لارس در آرزوی آن بسر میبرد و اين همان برگشت به دوران كودكی است.
خانم و آقای نيكسن نماد آرزوی ديگر لارس است. اين زوج خوشبخت 95 ساله هستند و با توجه به نامههای باز نشده كه در كنار در ورودی روی هم ريخته شده حضور آنها در خانه نمادی از ادامه خوشبختی آنها پس از مرگ است. تحقق يك زندگی ابدی با همسر كه در دنيای واقعی از بين رفته ولی در خواب بصورت ديگری محقق میشود. شير در زندگی شخصيتهای اين داستان عنصر مهمی است. خوشبختی نيكسنها از زبان پدر با سفارش ثابت و هميشگی يك نوع شير با ماست توت فرنگی آنها بيان میشود و بر عكس عدم تفاهم خانم و آقای ويلكاكس با تغيير دائمی سفارشها كه باعث عصبانيت لارسون پدر شده، نشان داده میشود. اين تغيير ذائقه و سفارش همان تغيير ذائقه جنسی و تغيير همسر است كه اين زوج در حال جدا شدن دچارش شدهاند و مهمتر از همه يكی شدن آخرين سفارش خانم لورنا ويلكاكس با سفارش لارسون پسر است: دو تا شير بدون چربی.
ليوان مسافرتی سنگين شركت لارس لارسون و فنجان گلدار تا آخر داستان با تأكيد تكرار میشوند. اين دو نمادی از جنسيت زن و همان بتی و لورنا هستند. هر چند اين دو شخصيت هم بمانند پدر و پسر در واقع يك نفرند و چون در زندگی واقعی ادامه زندگی با بتی غير ممكن شده در خواب مكانيزم جانشينی لورنا را جايگزين بتی نموده است و البته لورنا صورت ايدهآل همان بتی است. ليوان و فنجان در دستان پدر و پسر چند بار جابجا میشود و در نهايت لارسون پسر ليوان را برمیدارد و فنجان را در وانت پدر میگذارد.
آشپزخانه نماد ديگری از زنانگی و يا همان وجود بتی است. آشپزخانه منزل ويلكاكسها كه 13 سال پيش لارس با وجود اصرار بتی از خريدن آن منصرف شده، عنصر قدرتمند و نهایی خواب لارس میشود. لارس از در پشتی خانه وارد آشپزخانه میشود و اين لورنا است كه در را بر روی او میگشايد. آشپزخانهای كه لورنا خانه را بخاطر آن خريده است. آشپزخانه پور نور و شاد كه پر از صدای پرندهها و موسيقی است و رنگهای زرد و طلایی در آن بمانند لباس دختران كولی میدرخشد. تمامی عناصر لذت بخش ذهن لارس در اين مكان حضور دارد.
جدا شدن زوج ويلكاكسها و تصميم فروش خانه توسط آنها با ورود لارس و خريد ناگهانی آن خانه توسط او و خروج شوهر لورنا از خانه و گرفتن دستهای لارس توسط لورنا همگی با چنان سرعتی اتفاق میافتد كه فقط در خواب تمام اين اتفاقات دلخواه لارس امكان وقوع میيابد ولی نويسنده روايتی باور پذير و واقعی را شكل داده كه هيچگونه شك غير واقعی را در مخاطب بوجود نمیآورد.
لارس در عالم خواب در پی ارضای اميال جنسی و عاطفی خود است و در اين راه هيچ مشكلی در جلوی پای او باقی نمیماند. زندگی گذشته او با بتی به سرانجام خوش زندگی با لورنا تغيير چهره میدهد. بعد از قرار گرفتن دست لورنا بر روی دست لارس، لارس با لبخند به ريزش آب باران كه مثل شيشه از ناودان خانه لورنا سرازير است مینگرد. نه تنها ناودان بلكه تمامی اشياء داستان نمادی از جنسيت و ارضای جنسی لارس را در بر دارد بمانند ماشين جگوار و فولكس واگن. خريد خانه از ديد لارس مساوی با تصاحب لورنا است و اين موضوع در عالم خواب با درگيریهای شغلی و سابقه خريد و فروش ماشين در شركت او درهم میآميزد. معامله فروش فولكس واگن به يك مرد و يك جگوار به يك زن دو بار گوشزد میشود. شكل فولكس واگن زنانگی و جگوار مردانگی را ذهن لارس تداعی میكند و يادآوری اين دو معامله با معامه خريد خانه در ذهن لارس قرابتهای جنسی نزديكی پيدا میكند. قانون ليمو كه لارس برای لورنا شرح میدهد و لورنا آنرا در مورد ازدواج هم صادق میداند، نمونهای از تأكيد اين رابطه است.
يادآوری فيلم زن اغواگر كه بمانند لورنا با ربدوشامبر ظاهر میشود و دستان لورنا كه مانند دستان بتی زيبا و مهربان است، ذهنيت لارس را در اين خواب نشان میدهد. نردبان در ابتدا در خانه لارس و در انتها در خانه لورنا هر دو به يك منظور بكار میرود و آن تميز كردن ناودان است. بالا رفتن از پله و نردبان در خواب از ديدگاه فرويد نماد ارضای جنسی است.
با ورود دوباره لورنا در پايان داستان با لباس كار شبيه لباس لارس ابرهای سياهی در آسمان پديدار میشود. ابرهایی كه باران بيشتر، وقوع طوفان و البته پايان خواب لارس را نويد میدهد.
* داستان تحویل در خانه ریچارد ویلی را با ترجمه خوب بابک تختی در وبلاگ گروه اینترنتی کولی ها بخوانید.
+ نوشته شده در چهاردهم آبان 1387ساعت   توسط اسماعیل جاشویی
|



در مسیر یوش
حرکت در مسیر سهل و آسان و رسیدن راحت به مقصد، طعم و لذت سفر این چنیتی را ندارد. رفتن در راههای غیر مستقم، عبور از کوره راهها و اقامت در روستاها و بیابان ها، شب را در کنار مردمان خوب و صمیمی دور افتاده ترین نقاط ایران به صبح رساندن، اشتیاق و عطش ما را برای رسیدن به یوش دو چندان کرد.
پ.ن:
+ نوشته شده در دهم آبان 1387ساعت   توسط اسماعیل جاشویی
|

سفرنامه یوش ۱
ساعت ۲ نیمه شب سفر ما از زادگاه چوبک و منیرو و آتشی بسوی زادگاه نیما یوشیج آغاز شد. تا شروع سفر وقت کافی داشتم که از مکانی که تا چند سال پیش خانه صادق چوبک در بافت قدیم بوشهر بود با حسرت عکاسی کنم. ایکاش اهالی قلم و فرهنگ دوستان قبل از تخریب چنین مکان های مهم و با ارزش به فکر نجات هویت فرهنگی شهرمان باشند. راستی خانه منیرو روانی پور هنوز سرپاست و می توان با مرمت تبدیل به موزه و یا خانه قلم بدستان جوان شود، فقط کمی همت می خواهد.

زمین فوتبالی که تا چند سال پیش خانه صادق چوبک بود.
+ نوشته شده در پنجم آبان 1387ساعت   توسط اسماعیل جاشویی
|